06:20 ب.ظ - شنبه 11 اردیبهشت 1395

(پست ثابت)

به وبلاگ نوشته های روزانه من خوش اومدید

اینجا من درباره ماجراها و اتفاقاتی که در مسیر زندگی باهاشون برخورد میکنم مینویسم

و عقاید خودم رو بیان میکنم

پست های خوشمل و مشمل هم میزارم که لذت ببرید

این وب قانون خاصی نداره !!!!

لطفا در هنگام گذاشتن کامنت ادب را رعایت کنید !!!

امیدوارم بتونیم محیط دوستانه ای رو در این وب به وجود بیاریم

منم سعی میکنم با مطلب هام وب رو همیشه بروزرسانی کنم

حتما به " پروفایلم " هم یه سری بزنید

تبادل لینک هم داریم ، فقط قبلش لطفا مارو لینک کنید بعد از سمت راست وب، روی +ارسال لینک کلیک کنید

اینم آدرس وب: mydailynotes.ir

ممنون از همتون Mr.S


برچسب ها : نوشته های روزانه من , پست ثابت , دست نوشته های روزانه من , خاطرات روزانه من , نوشته های من , خاطرات زندگی من ,

08:07 ب.ظ - پنجشنبه 28 بهمن 1395

خسته

میدانی دیگر از این بازی خسته شدم ام
دیگر دارم فكر میكنم مرا از یاد بردی
بعضی وقت ها به سرم میزند پیغامی برایت بفرستم
میرم توی اینستاگرامم و توی دایركت سلامتی برایت میفرستم اما میبینم نخواندی و بعد اون رو unsend میكنم
خسته شده ام ، از این بازی لعنتی
میدانم هر چقدر هم تلاش خود را كنم دیگر برای تو مجنون نخواهم بود
چند روز پیش با نوشته ای رو به رو شدم : دوست داشتن یه نفر باعث نمیشه اون آدم لیاقتتو داشته باشه
اری من لیاقت تو را ندارم
پس دیگر نه برایت عاشقانه مینویسم نه از عشق حرف میزنم
میروم پی كار خودم ، با فكرت چه كنم؟! ان هم میندازمش دور ، مجبور است باید تو را فراموش كند مگر دست خودش است !
دیگر هم اهنگ عاشقانه گوش نمیدهم میدانی كه یاد تو می افتم پس ان را هم ترك میكنم اصلا دنیایم را عوض میكنم
همیشه مرا با این جمله كه خدا همه چیز را درست میكند امیدوار نگه داشته اند، اما دیگر واژه خدا برایم واژه ای گنگ و بی ابهام است
خدا را قبول دارم ولی تنهایم گذاشته ، مرا در این جهان تنها گذاشته ، دیگر خداوند هم با من قهر كرده از او انتظار نداشتم!
روزهایم هر روز مثل دیروز میگذرد ، با یكنواخت
چیزی كه مرا آزرده میكند دستان مادرم است كه با هزار امید و آرزو مرا بزرگ كرد اما تا الان ، جز سر افندگی برایش چیز دیگری نداشته ام مادرم دستان پرمهرت یاورت من است ، اما من از این جهان خسته شده ام دیگر توان ادامه این زندگی را ندارم ، گاهی میگویم كاش میمردم
نمیدانم
چرا این روز ها اینگونه است
تبدیل به یك ادم ناشناخته شدم
با یك شخصیت جدید
دیگر توان ادامه دادن را ندارم
End

04:17 ب.ظ - چهارشنبه 27 بهمن 1395

ولنتاین

روز ولنتاین با یكی از همكاسی هام رفتیم یه كافی شاپ نسبتا خلوت ، البته نسبت به بقیه كافی شاپ ها كه شلوغ بود
بعد از سفارش سكوت سنگینی بین من و دوستم حكمفرما بود ، دوستم گفت چرا ساكتی ؟ گفتم دارم به Miss.K فكر كنم ، بهم گفت بیخیال دوست من همه چی تموم شده البته میتونی دوباره بهش پیام بدی و اوضاع رو دوباره درست كنی
به دوستم قاطعانه گفتم نه ! اون الان مثل من كنكور داره و تا الان خیلی خوب خونده و توی مسیر درستی قرار گرفته ، ممكنه حرفای من ذهنشو درگیر كنه و به خاطر من از اهدافش دور بشه پس اگر من عاشق حقیقی باشم باید عشق خود را اشكار نسازنم حداقل در این برهه زمانی
دوستم پاسخ داد : خودت كه میدانی امسال من و تو در كنكور نتیجه خوبی نمیاریم و او به احتمال خیلی زیاد قبول خواهد شد ، با این حال اگر نتوانی تا قبل از كنكور دل او را به دست بیاری به احتمال زیاد او را از دست خواهی داد
گفتم كاری نكنم بهتر است حداقل اینگونه اگر او را از دست بدهم مدیونش نمیشوم ولی امان از روزی نا خواسته او را از اهداف و مسیرش عوض كنم ، اینگونه دل خودم هم راضی نمیشود و اگر تقدیر اینگونه است بگذار اینگونه رقم بخورد البته میدانم كه تا الان مرا فراموش كرده و با نام من جز كینه چیزی به ذهنش نمیرسد
در همین حال سفارشمان حاضر شد ، در همین حال در فضای كافی شاپ اهنگی عاشقانه پخش میشد كه مرا با یاد گذشته می انداخت...

پایان

01:08 ق.ظ - یکشنبه 24 بهمن 1395

ایست

كاش میشد این گذر زمان را متوقف كنم
به زمان گذشته برگردم و همه چیز را عوض كنم
از نظر من در آن زمان جدایی بهترین گزینه بود
میدانی چرا؟! زیرا میخواستم از خودم و خودت محافظت كنم
از چی؟! از صحبت های اطرافیان ، از سرزنش های دیگران
نمیدانم اسمم را ترسو میگذاری یا یك احمق عوضی هرچه بود من نیز جواب عاشقانه هایت را در آن زمان با دلسردی دادم ، حال كه مروری بر آن سال ها میكنم میبینم بله من كودك ترسویی بودم ولی با وجود كودك بودنم علارغم میل باتنی ام از تو گذشتم ، زیرا این بهترین گزینه بود برای رهایی خودم از حجمه فشار های روحی
حتما میپرسی كدام تنگا ها مرا به اینجا كشاند؟! تنگنای حرف های مادرم و خانواده ام ! كسانی كه كه تو را در آن سال ها نكوهش میكردند حال تو را ستایش میكند و مرا بی دست و پایی بیش نمیدانند و هزاران مشكل دیگر كه گفتنش برایم دردآور است
میدانی چه چیز مرا عذاب میدهد ؟!
عذاب من این است كه من همه چیزم را در این راه از دست دادم ، همه چیز ، دیگر توان ساختن دوباره زندگی ام را ندارم
امیدم به دوستی با تو صفر است ، دختری مانند تو با پسری مانند من؟! هه خیالی بیش نیست
در این مسیر زندگی هر لحظه ضعیف و ضعیف تر میشوم ، میترسم پاهایم دیگر توان ادامه ادادن را نداشته باشند
داستان من از آنجایی زیباتر شد كه دوستانم نیز مرا رها كردند همان ها كه ادعای برادری كردند و گفتند تا اخر مسیر با من هستند
نمیدانم ، شاید عشق میان من و تو یك اشتباه محض بود ، نمیدانم شاید...

03:02 ق.ظ - شنبه 23 بهمن 1395

هویت

گاهی باید جانت را در راه معشوق بدهی بدون آنكه او را از عشق خود با خبر سازی زیرا عاشق حقیقی معشوق خود را غمگین نمیكند
گاهی میبینی كه اطرافیان او را از داشتن عاشقی حقیر سرزنش میكنند پس خود و عشق سوزانت را پنهان میكنی
گاهی مجبور میشوی برای محافظت از خود و معشوق با دروغ او را از خود دور كنی و برنجانی تا بتوانی به خوبی از او محافظت كنی
بله ، این ها سر گذشت من است ، من !
دروغی كه گفتم باعث شد معشوق كینه ای از من به دل داشته باشد كینه ای كه در نگاهش میتوانم مشاهده كنم اما قصد من از این دروغ چیزی جز محافظت از او نبود! مهم این است كه حقیقت را خود میدانم و این چیزی است كه مرا اندكی تسكین میدهد
من نیز در آن اواخر فرهاد داستان نبودم ، نزدیك بود عشق را به هوس تبدیل كنم پس تو را از خودم در امان نگه داشتم
الان زندگی ات خداروشكر در مسیر درستی است ، امیداورم این راه درست همواره ادامه دهی و هیچ وقت منحرف نشوی
چیزی كه مرا بیشتر اذیت میكند این است كه گاهی فكر میكنم این است كه من در این راه رنج كشیدم ، تقریبا همه چیز خود را از دست دادم و خود را بد نام كردم اما میدانی الماس هم هر چقدر سختی ببیند با ارزش تر است
تو راه خوب را پیدا كردی و من از این بابت خیلی خوشحالم اما مشكل اینجاست كه من بعد از تو خیلی چیزهایم را از دست دادم و الان بازنده بودن برای من سخت و دشوار است ، چرا سخت ؟ زیرا نمیتوانم در چشمان مادرم نگاه كنم و خود را ببینم كه نتوانستم برایش باعث سرافرازی باعث و بعد از تو همیشه باعث سر افكندگی اش بودم ، چندین بار تلاش كنم زندگی هم را از نو بسازم این بار بدون تو ، اما نشد از خداوند خواستم راه را به من نشان دهد اما هنوز جوابی نشنیده ام ، فكر كنم كوله بار گناهانم سنگین است حتی دیگر خداوند هم جواب مرا نمیدهد
نمیدانم شاید...

آخرین مطالب
» خسته ( پنجشنبه 28 بهمن 1395 )
» ولنتاین ( چهارشنبه 27 بهمن 1395 )
» ایست ( یکشنبه 24 بهمن 1395 )
» هویت ( شنبه 23 بهمن 1395 )
» بی ارزش ( جمعه 22 بهمن 1395 )